چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و نا شنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله
مینشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت،که مرا نوش می کنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه میفشاری و خاموش می کنی
در سایه ها،فروغ تو بنشست و رنگ با خت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
۱. بگذار بميرم كه دگر همسفری نيست
در سينه ی من فرصت عشق دگری نيست
بعد از تو دلم عرصه ی تكرار بلا بود
آری دگر از عشق دراينجا خبری نيست
۲. دوستان به خدا بیوفایی نکنید
با عاشق دل سوخته جدایی نکنید
یا آنکه وفا کنید تا آخر عمر
یا آن که از اول آشنایی نکنید
۳. قفسداران غرورم راشكستند
دل دائم صبورم راشكستند
به جرم پا به پاى عشق رفتن
پروبال عبورم راشكستند
۴. کلاس عشق ما دفتر ندارد
شراب عاشقی ساقی ندارد
بدوگفتم که مجنون تو هستم
هنوزآن بی وفا باور ندارد
زندگی را دوست دارم
نه برایه رابطه هایه دروغیش
نه برایه آدمایی که طعم دوست دارم رو با هوس اشتباه میگیرن
زندگی رو دوست دارم
به خاطر تنها بودنش
تصويري از آشفتگي، در قاب چشمان خودم
تركيب ناهمگوني از الحاد و ايمان خودم
انگيزه آغاز من، يك اتفاق ساده بود
با سادگي هم مي رسم، روزي به پايان خودم
با خط حيرت مي كشم، نقشي به پيشاني تو
با دست تهمت مي نهم، ننگي به دامان خودم
از ناتواني هاي خود، غرق خجالت مي شوم
در پيش تو، در پيش او، در پيش وجدان خودم
از چارچوب سادگي، بيرون نرفت انديشه ام
.محدوده كم وسعت ديوار زندان خودم
میدونی بهترین دوست تو کیه؟!
کسی که اولین قطره اشک تو رو میبینه...
دومیشو پاک می کنه و
سومیشو تبدیل به خنده می کنه
عادت می کنیم...
عادت می کنیم به زندگی،به نفس کشیدن،
به خوابیدن،به خوردن،به خندیدن،
به گریه کردن،به داد زدن، به دوست داشتن...عادت می کنیم
عادت می کنیم به ندیدن هم، بی خبر بودن از هم،
به نبودن در کنار هم...آری عادت می کنیم
عادت می کنیم چون انسانیم...
ولی...
ولی فراموش نمی کنیم....
حواست با منه یا نه؟؟؟
حواست با منه یا نه / شنیدی چی بهت گفتم
برای اینکه عاشق شی / دیگه به پات نمی افتم
حواست با منه یا نه / من اینجا رو به روت هستم
برای داشتنت ای کاش / غرورم رو نمی شکستم
ندونستم که بد شدی / بفهمی من دوست دارم
حالا هم از خودم هم از تو / هم از این قصه بیزارم
ندونستم تو از سنگی / و گرنه دل نمی بستم
دل دریاییمو هرگز / به این ساحل نمی بستم
تو اون نیستی که می خواستم / می دونی اشتباه کردم
که واسه داشتنت هر شب / نشستم هی دعا کردم
دعا کردم که عاشق شی / ولی اینو نفهمیدی
بگو این عشق پاکم رو / با چه معیاری سنجیدی؟؟؟
آهوی من
می روم خسته و افسرده وزار
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم ،تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه ی امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه،بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم، خنده بلب،خونین دل
میروم،از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگربه خانه ی من آمدی برای من ای
مهربان چراغ بیار
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم